ساحره ها و جادوگران شخصیت های مرموز، ترسناک و پیچیده ای هستند که می توانند کارهای نشدنی را در دنیای فانتزی به کارهای شدنی مبدل کنند. آنها می توانند با فوتشان آتش درست کنند یا از فرسنگ ها دورتر کنترل یک انسان را برعهده بگیرند.

مجله اینترنتی برترین ها





مجله دانستنیها:
 ساحره ها و جادوگران شخصیت های مرموز، ترسناک و پیچیده ای هستند که می توانند کارهای نشدنی را در دنیای فانتزی به کارهای شدنی مبدل کنند. آنها می توانند با فوتشان آتش درست کنند یا از فرسنگ ها دورتر کنترل یک انسان را برعهده بگیرند. ما هم به بهانه اکران فیلم Maleficent (که نسخه جدیدی از داستان زیبای خفته را به سینماها آورده است) سراغ بهترین های این عرصه رفتیم تا با آنها بیشتر آشنا شوید.

گندالف

سلحشور عصا به دست

امروزه گندالف تعریف کننده کلمه جادوگر در ذهن مردم است و برای تصور یک جادوگر، مشخصات ظاهری او یعنی کلاه قیفی لبه دار و بزرگش، عصای گره دار جادویی اش و لباس یکسره و بلند به همراه ریش و موی بلند و سفیدش به ذهن مردم متبادر می شود. او همچنین معروف ترین سلحشور جادوگر است.

گندالف از دنیای آردا (جهان داستان های تالکین) نیز قدیمی تر است. در دوران وسم، والار (چیزی شبیه به فرشتگان موکل یا اعظم) پنج مایار (مایار - به صورت جمع - ارواح مقدس و بزرگند اما مادون والار و در خدمت آنها) را در پوشش پیرمردانی به سرزمین میانه گسیل کردند و آنها را منع کردند که از قدرت شان استفاده کنند و بر الف ها و آدمیان آزاد سرزمین میانه چیره شوند.

مایاری که توسط والار با چهره پیرمردان به سرزمین میانه فرستاده شدند، معروف به ایستاری یا جادوگر شدند. ماموریت آنها کمک به مردان آزاد سرزمین میانه برای مقابله با سائرون بود. گندالف آخرین نفر بود که به بندرگاه های خاکستری در شمال غربی سرزمین میانه وارد شد. طی دو هزار سال در سرزمین میانه، گندالف برای عشق به سرزمین و مردمش و هابیت ها آمده بود.

مشهورترین جادوگران سینمایی

گندالف بی وقفه علیه نقشه های سائرون که برای تسلط بر سرزمین میانه بود تلاش می کرد. او در جریان یکسری اتفاق ها قرار گرفت که سرانجام موجب نابودی فرمانروای تاریکی شد. دو تن از جادوگران وظیفه شان را انجام دادند و دیگر از آنها خبری نشد. از بین آنها که باقی ماندند، گندالف خردمند بود. سارومان دانا بود و قدرت راداگاست قهوه ای روی طبیعت معطوف بود. سارومان رئیس شورای خردمندان بود، در حالی که گندالف از او خردمندتر بود و مایای بزرگتری محسوب می شد.

زمانی که او در سرزمین جاودانه زندگی می کرد، معروف به اولورین بود و در میان انسان ها به گندالف معروف شد. الف ها او را میتراندیر می خواندند، یعنی زائر خاکستری، چرا که یکسره در سرزمین میانه از جایی به جای دیگر می رفت تا به آنها مشاوره و راهنمایی کند.

او با اتکا بر خردش می توانست حوادث ناگوار را پیش بینی کند و به اطلاع کسانی که ممکن بود دچارش شوند برساند. از آنجا که این اخبار ناخوشایندند، گاهی او را منادی اخبار بد یا کلاغ سیاه می خواندند که واقعا بی انصافی است.

گندالف ر�� می توان با خیلی از القاب نامید اما شایسته تر از همه این است که او را شطرنج بازی نامید که مهره هایش را به خوبی در برابر رقیب اش سائرون می چیند و حرکت می دهد تا در نهایت به پیروزی اش ختم می شود. او قوی ترین عضو یاران حلقه است، کسی که در برابر بالروگ مور با تمام قامت می ایستد و فریاد می زند: «نمی توانی بگذری.»

او ده روز تمام پس از سقوط اش در خزد دوم با بالروگ مبارزه کرد تا آنکه بالروگ را شکست داد و پیکر خودش نیز در هم شکست اما بار دیگر در شمایلی سفید به سرزمین میانه بازگشت و از این رو نقشی مسیحایی ایفا کرد.

خودش می گوید که «من خطرناکم، بسیار خطرناکتر از هر آن کس که ممکن است با او رو در رو شوید مگر آنکه مستقیما در برابر گام های شخص ارباب تاریکی افکنده شوید.» و منظورش نه سائرون، بلکه شخص ملکور ارباب در تبعید اوست که از والار است و بسیار قدرتمندتر از ایستاری.


آلوس دامبلدور

پیرمرد دوست داشتنی

«آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور» شخصیتی تخیلی از سری داستان های هری پاتر به قلم جی.کی. رولینگ و رئیس مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز است که نقش بسیار پررنگی در این سری از کتاب ها دارد.

در کتاب های هری پاتر همواره از او به عنوان بهترین جادوگر دنیا یاد می شود که نقش پدر معنوی هری را بازی می کند و او را در مشکلات پشتیبانی می کند. دامبلدور پدیدآورنده محفل ققنوس است.

دامبلدور ساکن دره گودریک بوده که محل زندگی گودریک گریفندور، یکی از چهار بنیانگذار مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز بود. در زمان کودکی، پدرش به دلیل حمله وحشیانه به سه مشنگ جوان دستگیر و محکوم به حبس ابد در آزکابان شد.

مشهورترین جادوگران سینمایی

در یازده سالگی وارد مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز شد که در اوایل به دلیل سوء شهرت پدرش دردسرهای زیادی را به جان خرید ولی پس از چند ماه شهرت خود او از سوء شهرت پدرش پیشی گرفت. او بهترین دانش آموزی بود که مدرسه هاگوارتز به خودش دیده بود به طوری که زمانی که به هجدهمین سالگرد تولدش نزدیک می شد در هاله ای از افتخار و سربلندی هاگوارتز را ترک گفت.

دامبلدور با گریندل والد، سیاه ترین جادوگر جهان در آن زمان به مبارزه تن به تن پرداخت و توانست او را دستگیر کند. این کار بسیار مهم بود زیرا در تمام اعصار تا آن زمان جادوگری مثل گریندل والد ظهور نکرده بود. پس از آن دامبلدور به شهرت زیادی رسید و استاد درس تغییر شکل هاگوارتز شد.

دامبلدور چند سال بعد به مقام مدیریت هاگوارتز رسید. به دلیل مهارت های فوق العاده او، سه بار به او مقام وزارت سحر و جادو پیشنهاد شد اما نپذیرفت. پس از اینکه تام ریدل یکی از شاگردان دامبلدور در هاگوارتز نام لرد ولدمورت را برای خود انتخاب کرد و با همراهی مرگ خوارانش به استفاده از جادوی سیاه پرداخت و به سیاه ترین جادوگر هزاره اخیر بدل شد، هاگوارتز از معدود جاهای امن باقی مانده بود و دامبلدور تنها کسی بود که ولدمورت از او می ترسید.

پس از سقوط ولدمورت، دامبلدور هری پاتر را جلوی خانه دورسلی ها (خاله و شوهرخاله هری) گذاشت. یازده سال بعد که هری پاتر به هاگوارتز آمد، دامبلدور هنوز مدیر هاگوارتز بود.در هری پاتر و یادگاران مرگ، نکات مهمی درباره دوران کودکی دامبلدور و نیز مرگ او روشن می شود. اسنیپ زمان مرگ، خاطراتش را به هری منتقل می کند و او می فهمد که مرگ دامبلدور عمدی و در اصل نقشه خود دامبلدور بوده است.

افتخارات زمان تحصیل

- سرپرست دانش آموزان
- دانش آموز ارشد
- برنده جایزه بارنابس فینکلی برای طلسم اندازی استثنایی
- نماینده جوانان بریتانیایی در وینزنگاموت
- برنده مدال طلای مقاله ابتکارآمیز همایش بین المللی کیمیاگری در قاهره


سارومان

یاور نیروی تاریکی

رهبر جادوگران و شورای سفید، سارمان سفید، دانا و ماهر در صناعت اما مغرور و متکبر. او در برج آیزنگار در اورتانک ساکن بود. او زمانی دشمن درجه یک سائرون محسوب می شد اما رفته رفته بر قدرت او غبطه خورد و به جستجوی حلقه یگانه برآمد. او از طریق وسوسه های پلان تیر اورتانک به خدمت سائرون درآمد اما نهایتا قصد داشت به او خیانت کند و حلقه را برای خود تصاحب کند، نیتی که سائرون از آن به خوبی آگاه بود.

او لشگری از اورک ها و یوروک های جنگلی که ابداع خودش در تغییر نسل اورک ها بودند، ایجاد کرد و از طریق گریمای مارزبان سعی داشت با مشاوره های اشتباه، روهان را ضعیف و تسخیر کند.

سارومان جادوگر بود ولی جادو قدرت اولش نبود. او بسیار با جذبه بود و صدایی جادویی داشت که می توانست هر کسی را به انجام خواسته هایش متقاعد کند تا حدی که وقتی یک ارتش کامل را پشت دروازه برج اش بیاوری و محاطره اش کنی نیز می تواند تو را به شک بیندازد که آدم قابلی باشی.

مشهورترین جادوگران سینمایی

گندالف سفید می گوید او کسی است که سارومان باید می بود. سارمان قصد داشت یک تنه سرزمین میانه را وارد دوران انقلاب صنعتی کند. او انبارهای برج اش را پر از چرخ دنده، چرخ و آتش افکن کرده بود. او حتی پیش از حرکت شان به سرزمین میانه نیز بر گندالف و قدرتش رشک می برد و چپق کشیدن او را مسخره می کرد اما در جستجوی انبارهایش معلوم شد که او نیز به کشیدن چپق علاقه داشته و مری و پیپین برگ های علف لانگ باتم را در انبارهایش پیدا کردند.

بعد از نابودی حلقه یگانه و خرد شدن چوبدستی سارومان توسط گندالف، او از برج آیزنگارد فرار کرد. در مسیر بازگشت یاران حلقه به سمت دهکده هابیت ها، سارومان را در راه دیدند. گندالف به او فرصتی برای بازگشت داد اما سارومان قبول نکرد و در نهایت به دست گریمای مارزبان کشته شد.

قدرت ها

- دانش هنر عمیق: یا آنگونه که در سرزمین میانه به جادو معروف بود، یکی از علاقمندی های اصلی سارومان بود، به ویژه بخشی که به قدرت، مثل حلقه های قدرت و قدرت پلانتیری مربوط می شد.

- تاریخ: او دانش عظیمی از فرهنگ پادشاهی های بزرگی همچون نومه نور، گاندور و موریا داشت.

- سخنوری: صدا و قدرت سخنرانی اش بسیار قوی بود، بسیار قوی تر از فصاحت و بلاغت صرف. وقتی او این قدرت را روی شخصی یا گروهی متمرکز می کرد، قلب های آنها را به سوی خود می کشید و بذر ترس و دروغ هایش را در دل های آنها می پاشید.

- صناعت: قدرت های دیگری جدای از جادوگری نیز داشت همچون علم ماشین آلات و دانش شیمی، طراحی ماشین آلات و استحکاماتش در آیزنگارد و شایر احتمالا تقلیدی بود از کارهای سائرون.

- زیست شناسی: دانش او تا علم زیست شناسی نیز گسترده می شد. او نژاد انسان و اورک ها را با هم تلفیق کرد و نژاد یوروک هایی را ایجاد کرد که ترسی از نور آفتاب نداشتند.


ملکه

سایه یک شک

ملکه قطب منفی در داستان سفیدبرفی است که برادران گریم زحمت ثبت آن را کشیده اند. البته داستانی مشابه این در فرهنگ های دیگر هم وجود دارد اما به هر حال در همه آنها ملکه موجود بدذاتی است که به طرز بیمارگونه ای می خواهد زیباترین زن آن سرزمین باشد، به همین دلیل وقتی می بیند سفیدبرفی از او زیباتر است، کینه او را به دل می گیرد و می خواهد هر جور که شده او را بکشد.

در فرهنگ عامه کشورهای اروپایی ملکه کسی است که سال های سال مظلوم واقع شده و تمام توجهات همیشه معطوف به سفیدبرفی بوده است. در نسخه اصلی این داستان، ملکه به طرز بدی کشته می شود که البته در نسخه های ساخته شده به تناسب با حال و هوای آن، این کشته شدن فرق می کند.

در نسخه های جدیدی که از این داستان ساخته اند، ملکه به ضد قهرمان تبدیل شده و کارهایش به خاطر عقده هایی است که در او جمع شده است. با توجه به اینکه در تمام داستان های فولکلور کودکان درسی نهفته است؛ درس این داستان در مورد خودشیفتگی و حسادت است که عاقبت چندان خوشی ندارد و طبق معمول خیر بر شر پیروز می شود.

مشهورترین جادوگران سینمایی

در تمام نسخه های داستان سفیدبرفی این نکته مشترک است که قدرت ملکه از زیبایی خیره کننده اش می آید. او خودش می داند تا زمانی که زیباترین است، می تواند ملکه باقی بماند و وقتی زیبایی نداشته باشد؛ دیگر قدرتی هم ندارد.

از لحاظ جذابیت داستانی، شخصیت ملکه بسیار جالب تر از سفیدبرفی است. او کسی است که برای کارهای خود انگیزه دارد، هدف دارد، معلوم نیست قدرت های جادوگری اش را چطور به دست آورده و بسیار مرموز تشریف دارد اما نکته جالب در این داستان فرمانروایی یک زن بر سرزمین است؛ آن هم در زمانی که تمام این کارها کاملا مردسالارانه بوده است.

سفیدبرفی فقط یک مثبت به تمام عیار است و همانطور که واضح و مبرهن است؛ در داستان ها، شخصیت های مثبت بسیار خسته کننده اند. نکته جالبی که در داستان اصلی وجود دارد این است که ملکه مادر سفید برفی بوده است اما برادران گریم که نمی خواستند وجهه مادران را خراب کنند، خودشان داستان را عوض کردند و او را به نامادری تغییر دادند. همین کار سرآغاز داستان های زیادی شد که در آن نامادری شیطان خالص و فرزندش فرشته ای پاک است که در چنگال نامادری اش گرفتار شده است.


جادوگر بلر

افسانه نفرین شده

«جادوگر بلر» فیلم مستقل آمریکایی است که با بودجه ناچیز یک میلیون دلاری ساخته شد و توانست نزدیک 250 میلیون دلار فروش داشته باشد. داستان این فیلم که به تصور خیلی ها و به اشتباه واقعی به نظر می رسید، در سال 1994 میلادی رخ می دهد زمانی که سه مستندساز جوان به نام های هیتر دوناهو، جاشوا لئونارد و مایکل ویلیامز تصمیم به تهیه فیلمی مستند درباره «افسانه جادوگر بلر» می گیرند - شخصیتی اسطوره ای در قرن هجدهم که بعد از جنگ بلک هیلز در مریلند زندگی می کرد و قتل های وحشیانه زیادی را به او نسبت می دهند - و برای همیشه مفقود می شوند.

افسانه ها از راهبی به نام راستین پار حکایت دارد که در دهه 1940 هفت نفر از دانش آموزانش را به طرزی وحشیانه به قتل رسانده. او هر روز دو نفر از دانش آموزان را به خانه ای متروکه می برد. یک نفر به سوی دیوار اتاق می ایستاد و حق نداشت روی برگرداند و در این اثنا دانش آموز دیگر به سختی شکنجه و در نهایت کشته می شد. وقتی دانش آموز اول کشته شد، دانش آموز بعدی رو به دیوار نیز شکنجه و کشته می شد.

«پار» دستگیر می شود ولی در جواب بازجویی ها می گوید فردی به نام «جادوگر ��لر» او را مجبور به این کار کرده و گفته باید کسانی را که بیش از همه به او نزدیک هستند به قتل برساند وگرنه خودش به قتل خواهد رسید. با اینحال پس از اتمام دادگاه، پار به دار آویخته می شود.

مشهورترین جادوگران سینمایی

سه مستندساز کذایی تصمیم می گیرند فیلمی مستند از این واقعه بسازند. آنها به سمت خانه متروکه حرکت می کنند ولی راه خود را گم می کنند. جاشوا خیلی زود گم می شود و از آن به بعد، دو بازمانده که حتی به درستی اطلاع ندارند چه اتفاقی برای جاشوا افتاده است، درگیر اتفاقات وحشتناکی می شوند.

سرانجام وقتی به خانه متروکه می رسند، صدای جیغ های جاشوا را می شنوند که از اتاق بالا می آید؛ اتاقی که پار، بچه ها را در آن به قتل می رسانده است. لئونارد بالا می رود ولی هیتر پایین منتظر می ماند. وقتی صدایی از لئونارد نمی شنود، دوربین به دست بالا می رود و وارد اتاق می شود. لئونارد آنجاست، زنده؛ ولی رو به دیوار ایستاده است! این آخرین صحنه ای است که قبل از اینکه فردی از پشت سر به هیتر ضربه بزند، در دوربین او ثبت می شود. محبوب ترین گمانه زنی برای پایان فیلم این است که همان اتفاقی که برای پار افتاده، برای جاشوا هم افتاده است.


ملفیسنت

شیطان صفت

بعد از گذشت نیم قرن از اکران «زیبای خفته»، فیلم سینمایی «شیطان صفت» (Maleficent) این بار این داستان کلاسیک را از زاویه ای تازه بازگو می کند. در این فیلم به جای اینکه شخصیت اصلی شاهزاده به خواب رفته باشد، ما روایت جادوگری که سال ها قبل در یک انیمیشن کودکانه، قصد کشتن شاهزاده خانم خوب قصه را کرده بود دنبال می کنیم. پیش از هر چیز، خوب است بدانید این شخصیت منفی در اصل داستان پریان، خود هیچ اسمی نداشته و در واقع این شرکت دیزنی بود که سال ها پیش هنگام ساخت زیبای خفته، نامی به جادوگر اختصاص داد و از آن زمان به بعد بود که پری کینه توز داستان فلکلور، به جادوگری پوست سبز با قدرت تبدیل شدن به اژدها بدل شد.

مشهورترین جادوگران سینمایی

فیلم ملفیسنت یا همان «شیطان صفت» تغییرات مهمی در این داستان کهن پریان ایجاد می کند. از همه آنها مهمتر هم این است که توجیهی بر اعمال جادوگر داستان پیدا شده. فیلم نشان می دهد که اعمال نفرت انگیز جادوگر فیلم ناشی از کینه توزی و شرارت ذاتی او نیست و دلیلی برای آنها وجود دارد و هیچ خشمی به اندازه خشم ناشی از تحقیر یک زن، مهیب نیست.

همچنین داستان رابطه ای مادرخواندگی بین شخصیت های اصلی تعریف می کند که به تمامی مسیر داستان را تغییر داده است. روایتی که هیچ نمونه ای در داستان های پریان برای آن نمی توان یافت. حال باید چند سالی صبر کرد و دید آیا این روایت جدید می تواند مانند انیمیشن کودکانه دیزنی، به یک «کلاسیک» ماندگار تبدیل شود یا اینکه صرفا تبی زودگذر است که پس از مدتی جز تصویری محو از آن در اذهان نخواهد ماند.


مرلین

شاه پرور

مرلین مشهورترین جادوگر در اساطیر انگلیس است. او از مدبرترین و خردمندترین جادوگران تمام اعصار محسوب و گفته می شود مشاور وور تیگرن، اوثر و آرتور بوده است که همگی شاهان انگلستان بوده اند.

مرلین فرزند یک اهریمن و یک بانوی پاکدامن است که نام پدربزرگ مادری اش را بر او می گذارند. او هنگام تولد، درشت و پرمو است و با اینکه سر به هوا و بازیگوش است، برخلاف میل پدر اهریمنش به سمت پلیدی کشیده نمی شود.

اولین بار جفری از مان موث داستان های شفاهی مربوط به این شخصیت را مکتوب کرد. به احتمال زیاد مرلین مبتنی بر شخصیتی واقعی بوده اما مرلین امروزی حاصل مبالغه های بیش از اندازه از مرلین اصلی است.

مشهورترین جادوگران سینمایی

در این میان افسانه و تاریخ چنان در هم تنیده اند که از هم قابل تشخیص نیستند. به عنوان مثال عده ای معتقدند سنگ های بزرگ استون هنچ را مرلین با آن ترتیب در آن مکان چیده است. مرلین بیش از هر چیز به ناجی جادوگران معروف بود و عده ای بر این باورند که او به قصد حفظ همنوعان خویش از عمر جاودانه برخوردار است.

در داستان ها آمده که مرلین چوبدستی بلند و قهوه ای داشته که بر سر آن گوهری به رنگ آبی قرار داشته است. هنگام راه رفتن همواره زمین را می نگریسته و بعد از اینکه به سن قانونی رسید، به مدرسه جادوگری رفت و به علت هوش سرشاری که داشت به سرعت پیشرفت کرد و به درجه استادی رسید.

مرلین بیش از هر چیز دیگر به این دلیل مشهور است که معلم شاه آرتور بوده است. او آرتور را در دوران نوزادی مخفی کرد و بعدها به او کمک کرد شاه انگلستان شود. مرلین در میانسالی به خدمت اوثر پندارگون، پدر آرتور درآمد. مرلین برای اوثر دژ شگفت انگیزی طراحی کرد و میز گرد مشهور را در مرکز آن قرار داد که صد و پنجاه شهسوار می توانستند همزمان دور این میز بنشینند.

آنطور که در افسانه ها آمده است، آرتور به زنی به نام نیموئه علاقمند بود و در نهایت او باعث مرگ آرتور شد. نیموئه که بیشتر به نام بانوی دریاچه معروف است، در 12 سالگی برای نخستین بار مرلین را دیده بود و در ازای عشق مرلین از او خواست که تمام دانش جادوگری خود را به او بیاموزد.

مرلین همچنین با قدرت خود برای او خانه ای روی دریاچه ساخت که به چشم انسان های فانی نادیدنی بود. در نهایت بانوی دریاچه با سوءاستفاده از عشق مرلین از او خواست برج جادویی بسازد که مرلین نمی توانست از آن خارج شود اما نیموئه به میل خود به آنجا می آمد و از آن خارج می شد.


جادوگر شهر اُز

مرد عوضی

«اسکار زرتشت فادریک آیزاک نورمن هنکل امانوئل آمبرویزدیگز» یا به عبارتی اُز بزرگ و قدرتمند یا همان جادوگر اُز؛ یکی از شخصیت های سرزمین خیالی اُز است که به دست نویسنده آمریکایی فرانک ال بانوم خلق شد.

در روزگار گذشته چهار ساحره بدجنس شمال، جنوب، شرق و غرب با هم متحد می شوند و پس از اینکه پاسنوریا، آخرین شاه اُز توسط مومبی، ساحره بدجنس شمال از تخت به زیر کشیده می شود؛ اُز به چهار قسمت تقسیم می شود و بر هر بخش یکی از ساحره ها فرمان می راند.

دوروتی، قهرمان داستان دختر کوچکی است که همراه سگش توتو در کشتزاری در کانزاس زندگی می کند. روزی گردبادی می آید و دوروتی، سگ و خانه اش را با خود به آسمان می برد و در سرزمین اُز پایین می آورد.

مشهورترین جادوگران سینمایی

وقتی که خانه دوروتی بر سرزمین اُز فرود می آید، ساحره بدجنس شرق زیر خانه له می شود و لوکاستا که از راه رسیده، پیشانی دوروتی را می بوسد تا او را از خطرها مصون نگه دارد. کفش های نقره ای جادوگر بدجنس شرق را به او می دهد و می گوید اگر می خواهد به خانه برگردد، باید از جادوگر اُز کمک بگیرد.

دوروتی سر راه خود به شهر زمرد به مترسکی که مغز ندارد، هیزم شکنی آهنی که قلب ندارد و شیر بزدلی که شجاعتش را از دست داده، برمی خورد. آن سه که امیدوارند جادوگر اُز کمک شان کند، با دوروتی همراه می شوند. زمانی که چهار قهرمان به شهر زمرد می رسند، جادوگر اُز تمایلی به دیدن آنها ندارد اما سرانجام رضایت می دهد تک به تک با آنها ملاقات کند.

جادوگر در چشم دوروتی به صورت سری عظیم ظاهر می شود. در مقابل مترسک به سینمای بانویی زیبا درمی آید و به چشم هیزم شکن هیولایی وحشتناک است و برای شیر گویی آتشین.  جادوگر قبول می کند کمک شان کند اما به شرطی که ساحره بدجنس غرب را بکشند. پس از اینکه دوروتی با ریختن یک سطل آب روی جادوگر بدجنس غرب موجب نابودی او می شود و و به نزد جادوگر اُز بازمی گردند؛

معلوم می شود جادوگر اُز هیچ یک از چیزهایی نبوده که پیش تر به چشم می آمده، بلکه مردی معمولی است که پیش تر به عنوان شعبده باز سیرک کار می کرده و با تردستی و شعبده بازی کاری کرده که به ظاهر قدرتمند و بزرگ به چشم بیاید.

او روزی سوار بر بالن خودش که روی آن دو حرف اول اسمش را نوشته راه گم می کند و در سرزمین اُز فرود می آید و متوجه می شود که او را به چشم جادوگری بزرگ گرامی می دارند.

از آنجا که در آن زمان سرزمین اُز رهبری نداشته، او مقام حکمرانی را به دست می گیرد و تمام سعی خود را به کار می بندد که رازش برملا نشود. بعدها اسکار متوجه می شود لقب پادشاهان آن سرزمین اُز و لقب ملکه اش اَزما بوده و به دلیل همین نشانه اسمی او به مقام حکمرانی سرزمین رسیده است.


جادیس

جادوگر سفید

جادیس، آخرین ملکه چارن، بانوی حاکم کین پارناول، ملکه نارنیا، جادوگری شیطانی و ترسناک و شخصیت منفور در مجموعه نارنیا است که معمولا با نقشی که در «شیر، کمد، جادوگر» داشته، شناخته می شود. هر چند بیشتر از او با عنوان جادوگر سفید یاد می شود، چرا که سرتاسر تارنیا را منجمد کرده و زمستانی تمام نشدنی را به واسطه جادو بر آن حاکم کرده است.

مشهورترین جادوگران سینمایی

از آنجا که همواره زمستان است، او جلوی آمدن کریسمس را گرفته است. جادوگر سفید که پیش از خلقت نارنیا متولد شده، ادعا می کند که انسانی زمینی است. اگرچه جادوگر سفید به ظاهر انسان می نماید، شایعات نارنیا حکایت از این دارند که او فرزند لیلیث است و نیمی جن و نیمی غول است و از این رو حتی نیمه انسان هم نیست.

همچنین پیشگویی ها حکایت از این دارند که زمانی اصلان، حاکم واقعی نارنیا، بازخواهد گشت، زمستان می گذرد و جادوگر سفید به دست پسران و دخترانی که بر تخت کایر پار اول جلوس می کنند نابود می شود.

از این رو ملکه جادیس دستور داده است اگر کسی انسانی را در نارنیا دید، به او تحویلش دهد. گرگ ها، دورف های سیاه، غول ها، گرگ نماها و بسیاری از نژادهای پلید - که براساس روایت داستان اگر نویسنده اسمی از آنها می برد، والدین اجازه خواندن کتاب را به کودکانشان نمی دادند - تحت فرمانش هستند و اگر کسی از او فرمان نبرد با جادو تبدیل به سنگ می شود. مجموعه نارنیا داستان چهار خواهر و برادر به نام های لوسی، ادموند، سوزان و پیتر است که وارد سرزمین جادویی نارنینا می شوند.
کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه