حمیدرضا آذرنگ، بازیگر سریال خانگی دندون طلا از نقش عنایت سرخوش و چگونگی رسیدن به آن گفته است.

مجله اینترنتی برترین ها





روزنامه هفت صبح - احمد رنجبر: حمیدرضا آذرنگ، بازیگر سریال خانگی دندون طلا از نقش عنایت سرخوش و چگونگی رسیدن به آن گفته است.

سومین قسمت از سریال دندون طلا که به بازار آمد با حمیدرضا آذرنگ قرار گفتگو گذاشتیم در کافه سالن «باران» جایی که نمایش عامدانه، عاشقانه، قاتلانه به کارگردانی همسرش ساناز بیان روی اجرا است و او نقش مشاور کارگردان را برعهده دارد. اگر ندیده ایت به شدت توصیه می شود...

با آذرنگ مفصل حرف زدیم اما صدای کافه نشینان بر صدای جناب آذرنگ غلبه کرد و بخش هایی از این گپ و گفت اصلا قابل شنیدن نبود. این را دیر متوجه شدیم تا بلکه تجدید گفتگو کنیم. درست چند ساعت مانده به چاپ دیگر فرصتی جز این نماند که به همین مقدار کفایت کنیم.

آذرنگ به رغم سابقه درخشان در تئاتر دیر به دنیای تصویر آمد اما در همین اندک تجربیات، کارنامه ای موفق از خود به جا گذاشته؛ از ملکه تا شاهگوش و حالا دندون طلا.

بدون تمرین سیاه بازی رفتم جلوی دوربین

نقش عنایت سرخوش را که خواندید چه تصویری از آن داشتید؟

- من برای رفتن به استقبال شخصیت دورخیز نمی کنم. سعی می کنم در موقعیت قرار بگیرم بعد که با هم یکی شویم. روزی که عنایت سرخوش را خواندم بزرگترین وحشتم این بود که قرار است نقش سیاه بازی کنم. هنوز خیلی از آدم های متخصص هستند که کار آدم را (در سیاه بازی) قضاوت می کنند. ضمن اینکه نمایش آئینی ما هم هست و واقعا بازی در این نقش، حساس و سخت است.

اول که روی صحنه می آیید احساس کردم بدل دارید. به فکر بدل نیفتادید؟

- نه. اصلا نمی توانستم بدل داشته باشم چون اگر کسی دیگر در نقش قرار بگیرد دیگر بخشی از آن آدم نیستم. یکسری فیلم مثل اجراهای آقای سعدی افشار دیدم. اتفاقا باعث شد ترسم بیشتر شود و تصمیم گرفتم سراغ آن چیزی که بوده نروم و در ضمن نقش از قاعده هم خارج نباشد.

در کنارم هم علی فتحعلی قرار داشت که 30 سال در کنار سعدی افشار بوده و تا آخر نمایش های آئینی سنتی را رفته. بدون هیچ گونه دورخیزی سعی کردم قصه عنایت سرخوش را قصه خودم کنم. برای هر نقشی قصه را باید در ذهنم زندگی کنم تا بدنم با آن آشنا شود و در هر ذهنیتی قرار می گیرم، بدنم همان ضرباهنگ را داشته باشد. من سعی کردم ریتم و تمپوهای آدمی به اسم عنایت سرخوش را پیدا و اجرا کنم.

بدون تمرین سیاه بازی رفتم جلوی دوربین

شما خودتان کارگردان هستید و می دانید یکسری ریزه کاری ها را نمی توان به هیچ عنوان به بازیگر حقنه کرد. نوع راه رفتن و حالات چشم سرخوش از فیلتر ذهن خودتان گذشته؟

- ویژگی ها و راه رفتن نقش را خود عنایت سرخوش به من حقنه کرد. آقای میرباقری هیچ موقع به من نمی گوید با چه نگاهی برو؛ اعتماد می کند. با تمام بازیگرانش همینطور است. وقتی اعتماد کرد، کار را به بازیگر می سپارد. یک جاهایی ��دهایی می دهد و بازیگر را به آن کلید واژه ها رجعت می دهد. تحلیل نقش کار من بازیگر نیست؛ اگر قرار است تحلیلش کنم یعنی باید تحلیل را بازی کنم. تحلیل بازیگری سم است که متاسفانه زیاد هم شاهدش هستیم. مثلا ظاهر آدم بد را حتما باید دگرگون کنند، چشم و گوشش ره شکل عجیبی درمی آید. زبان بیانش را طوری طراحی می کنند که از روز اول بگوید آدم بد قصه من هستم...

برای نقش سیاه چقدر تمرین داشتید؟

- به هیچ وجه تمرین رقص سیاه نکردم و به بدنم بی اعتماد نشدم. زمان هایی برای اینکه بدنم گرم شود حرکاتی داشتم منتهی حرکات را کامل انجام نمی دادم. البته احساس نگرانی داشتم و حتی بعد از کاری که انجام دادم یک درصدهایی راضی نبودم اما رضایت را در چشم دیگران دیدم. اولین بار که رقص کامل داشتم همان جلوی دوربین بود.

بدون تمرین سیاه بازی رفتم جلوی دوربین

ابعاد شخصیتی عنایت سرخوش به ویژه عاشق شدنش خیلی زود معرفی می شود. به نظر شما این حجم از سرعت به شخصیت لطمه نزده؟

- این به خاطر شرایط فشرده ای است که در خود اثر هست. این از لحظه هایی است که برای بازیگر دردآور است چون باید به سرعت مفهوم را انتقال بدهی، تحول را شکل دهی و شخصیت شکل بگیرد اما با این حال معتقدم عنایت سرخوش در همین سرعت به خوبی معرفی می شود. این هوشمندی آقای میرباقری است که برای حفظ ریتم و پرهیز از ایستایی قصه، داستان را به سرعت روایت کرده.

بعضی چیزها درست است که زیبا است اما اگر مدام جلوی چشم باشد جذابیتش از بین می رود. اینجا ضرورت پیش برندگی درام طوری است که عشق سرخوش سریع نشان داده شود. خیلی ها می گویند مگر ممکن است؟ می گویم بله، همه آدم ها ممکن است در زندگی شخصی یک لحظه دچار تحول شوند. حتی در مواجهه با کسی که احساس می کنیم دشمن ما است چیزی می شنویم که همه ذهنیت و روحیه ما را به هم می ریزد که چه اشتباهی کرده بودیم.

راه آمدن و نوع حرکت عنایت سرخوش یادآور مارلون براندو در فیلم «در بارانداز» هم هست، تاثیر گرفته بودید؟

- باور کنید من این فیلم را ندیده ام. من به شدت مخالف کپی برداری و الگوسازی هستم. این اتفاق در نسل جوان ما خیلی زیاد است؛ یعنی از خودشان و از «خود شدن» فرار می کنند.

البته خیلی از بازیگران به واسطه تقلید محبوب شده اند!

- من به محبوبیت کاری ندارم. ما داریم از یک رسالت صحبت می کنیم. وقتی یک شخصیت را بازی کنم و قرار است من را به یاد کسی دیگر بیندازد که من نیستم. بله زیاد داشتیم کسانی که مثلا خواسته اند ادای فلان بازیگر مشهور قبل از انقلاب را دربیاورند.

در لحظه اول می گویم آن آدم که بود تو دیگر چرا؟! غلط خودت باش ولی سعی نکن درست یکی دیگر باشی. درباره کارگردانی هم همینطور است. مثال مرتبط یکی از تئاترهای خودم که یکی از کارگردان های جوان نعل به نعل اجرا کرده بود، با من صحبت کرد؛ گفتم کاش خود ناقصت را اجرا می کردی این تقلید کامل را نداشتی. من اصلا عمدی نداشتم شبیه کسی باشم. سعی می کنم خودم باشم حتی اگر غلط باشد.

بدون تمرین سیاه بازی رفتم جلوی دوربین

شما که اینقدر سختگیر هستید چرا جاده قدیم را بازی کردید؟

- جاده قدیم سریال بدی نبود؛ بد پخش شد. پنج قسمت اول که اصلا ناقص روی آنتن رفت. اولین چیزی که بازیگر به آن اعتماد می کند فیلمنامه است. من فیلمنامه امید سهرابی را که خواندم متوجه طنز درستش شده بودم که حتی رجعت دقیقی به سریال های خارجی داشت ولی سریال به قدری بد پخش شد که اصلا به چشم نیامد.

هیچ وقت فهمیدید چرا جاده قدیم سانشور شد؟

- نمی دانم. این را باید از مسئولان پرسید. چقدر بد است که بعضی از مدیران باعث می شوند صداوسیما زیر سوال برود. من به همراه کارگردان، نویسنده و صدابردار پیش آقایی در سیما فیلم رفتیم که مشکلات جاده قدیم را حل کنیم و بدانیم چرا سریال پخش نمی شود، ما را راه ندادند!

چهار نفره رفتیم به اثری که محصول خودشان است کمک کنیم که مشکلش حل شود اما راه ندادند... جاده قدیم قصه ای طناز و غیرایستا داشت، خودم زمانی که بازی می کردم خیلی راضی بودم. فقط لهجه اذیت می کرد چون پنج شش مدل از کرمانی، کاشانی و یزدی و قزوینی عوض شد؛ مدام می گفتند نمی شود دقیقه نود لهجه روستای برگ جهان (روستایی اطراف تهران) انتخاب شد؛ منتها چون مردم آشنایی نداشتند احساس می کردند ترکیبی است از همه لهجه ها.

این حرف امید سهرابی (فیلمنامه نویس) سریال بود که لهجه من درآوردی و ترکیبی از لهجه های مختلف است.

- امید چاره ای دیگر نداشت. ما مشاور لهجه داشتیم که از روستای برگ جهان می آمد و متن ها را می خواند و می شنیدیم. سعی می کردیم بخش هایی از آن را که سخت فهم است را کنار بگذاریم و لحن و واژگانش را رعایت کنیم. ما تا قسمت دوم تکلیف مان روشن نبود. یک عده از طرف صداوسیما می گفتند لهجه را عوض کنید، کارگردان می گفت غلظت آن را بالا ببرید. این بین ما سوختیم. به هر صورت جاده قدیم می توانست کار خوبی باشد.
کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه