سریال «دندون طلا» در این چهار قسمت به یکی از پرمخاطب ترین سریال های شبکه نمایش خانگی بدل شده، حمیدرضا آذرنگ بازیگر نقش عنایت سرخوش از حال و هوای این نقش و چگونگی همکاری با داود میرباقری می گوید

مجله اینترنتی برترین ها




هفته نامه همشهری جوان - محمدصادق شایسته: سریال «دندون طلا» در این چهار قسمت به یکی از پرمخاطب ترین سریال های شبکه نمایش خانگی بدل شده، حمیدرضا آذرنگ بازیگر نقش عنایت سرخوش از حال و هوای این نقش و چگونگی همکاری با داود میرباقری می گوید

چند سالی می شود که حمیدرضا آذرینگ پای ثابت آثار داود میرباقری شده است. اول که «یلدا» بود، بعد هم «شاهگوش» و حالا «دندون طلا». میرباقری باز هم با اعتماد کامل برای سومین بار یکی از نقش های اصلی کارش یعنی عنایت سرخوش را به او سپرده است؛ نقشی که داستانش در دو مقطع سن یو با فاصله ای 30 ساله روایت میشود و همین مسئله آن را سخت و پرچالش کرده است اما ارتباط او با میرباقری چگونه شکل گرفت و چه حال و هوایی را در «دندون طلا» تجربه کرده، بخشی از موضوعاتی بودند که در گفتگو با اذرنگ مطرح کردیم. یک سوال هم در خصوص دیر به شهرت رسیدنش که جواب جالبی داد.

در بازیگری همیشه وحشت دارم!

27 سالتان بود که تئاتر «دندون طلا» روی صحنه رفت. آن زمان به دیدنش رفتید؟

- نه، خوشبختانه ندیدم. دوست نداشتم تحت تاثیر حال و هوای گذشته به نقش برسم. البته این خوشبختانه یک تلخی هم دارد چون به هر حال آن اثر را هیچ وقت ندیدم اما یکی از افتخاراتم این است همان نقشی را بازی می کنم که زمانی زنده یاد مهدی فتحی به عنوان یکی از بزرگان بازیگری ایران آن را ایفا کرده بود.

شما که عشق تئاتر بودید، آن زمان اتفاق خاصی افتاد که نرفتید «دندون طلا» را ببینید؟

- واقعا در خاطرم نیست. با اینکه ندیدم ولی به خوبی یادم می آید شور و شوق زیادی در زمان روی صحنه رفتنش به پا شده بود. به هر حال «دندون طلا» یکی از پرمخاطب ترین آثار تاریخ تئاتر ماست.

سال 78 حمید آذرنگ دقیقا در چه موقعیتی قرار داشت؟

- یک جوان آرزومند و بدو دنبال تئاتر که همه زندگی اش را گذاشته بود تا در این دیوار بتونی حجیم (تئاتر شهر) یک روز خودش را ثابت کند.

می دانید داود میرباقری در 27 سالگی چه کار می کرد؟

- سریال «رعنا» را ساخته بود. بعد هم اتفاقاتی ایجاد کرد که هیچ وقت فراموش نمی شوند. من سر تعظیم برابر همه هنرمندان این سرزمین فرود می آوردم اما در این چند باری که با داود میرباقری کار کردم او را تنها کسی دیدم که شب و روز وقف کارش است. یک جاهایی آدم در مقابل او شرمنده می شود. با خودت می گویی این آدم با این سن هنوز انرژی دارد و هنوز هنر برایش دغدغه است، تو کجای کاری؟ این تراژدی تاریخ ماست که دیگر هنر برایمان دغدغه نیست و حالت مادی و فرمالیستی پیدا کرده است.

دیگر کسی عاشق هنر نیست ولی میرباقری هنوز هم پر انرژی ت�� از هر کس دیگری کار می کند. مدام در حال جنب و جوش است. اینها تعریف های کیلویی نیست. عین واقعیت است. باورتان نمی شود، او هنوز با خودش یک نوع کودکی شگفت انگیزی دارد که شفافیت و صداقت مهمترین ویژگی های آن هستند. قدر این آدم را تا هست باید خیلی بیشتر از اینها دانست.

شنیده ام داود میرباقری اولین بار شما را سر تئاتری دیده بود و بعد هم انتخاب شدید برای بازی در «یلدا» و بعد «شاهگوش» و حالا هم که «دندون طلا». ماجرا دقیقا چه بود؟

- قبل از «یلدا» من تئاتر «خنکای ختم خاطره»را برای جشنواره فجر روی صحنه داشتم و آقای میرباقری هم داور بودند. جالب است که هنوز هم با یادآوری تمام نکات و جزییات گاهی با من در خصوص آن نمایش حرف می زند. خاطرم هست روز اختتامیه وقتی مراسم تمام شد، در حال سوار شدن به تاکسی بودند، می خواستم از ایشان تشکری بکنم. جلو که رفتم و سلام کردم همانجا به من گفتند من با تو خیلی کار دارم.

همان لحظه قند در دلتان آب شد؟

- حقیقتا نه، از این حرف ها آدم زیاد می شنود. آنقدر هم میرباقری را از نزدیک نمی شناختم که بدانم حرفش با عملش چقدر همخوانی دارد ولی بعدها بهم ثابت شد نه تنها در خصوص من، هر کسی را که میرباقری می پذیرد و باور می کند، می تواند در زمینه درام عملکرد قابل دفاعی داشته باشد. همیشه در گوشه ذهنش دارد. این شد که «یلدا»اتفاق افتاد و بعد هم که «شاهگوش» و امروز هم «دندون طلا».

زمانی که همکاری مداومی بین یک کارگردان بزرگ و یک بازیگر اتفاق می افتد انگار یک نوع مهر تایید بر عملکرد و توانایی بازیگر زده می شود. در خصوص میرباقری هم او کارگردانی است که بعید می دانم کسی در بین بازیگران توانمند و کاربلد باشد که بخواهد پیشنهاد همکاری با او را نپذیرد و این یعنی او حق انتخاب های فراوانی دارد. با این حال در سه کار متوالی سه نقش کاملا بی ربط به هم و متفاوت به شما می دهد. طی این همکاری های مداوم برایتان پیش نیامده به این فکر کنید که به کیفیت کار خوبی رسیده اید؟

- نه. همیشه هر کاری می کنم یک وحشتی که معتقدم شریف است همراه من است. خیلی هم اذیتم می کند تا زمانی که کار دیده شود. در «دندون طلا» این وحشت به اوج خودش رسید. از این می ترسیدم که شاید، شاید نتوانم از پس این نقش برآیم.

چرا اینقدر وحشت داشتید؟

- سیاه بازی و بازی کردن نقش سیاه روی صحنه نیازمند یک باور و یک تجربه مداوم دارد. به نظرم سیاه بازی یک نوع تخصص است. یک سیاه به لحاظ برخورد فیزیکی، برخورد صدایی، شأن حضوری که می تواند داشته باشد و انرژی که از خودش متصاعد می کند، باید کاملا باورپذیر باشد. هر کسی نمی تواند داعیه این را داشته باشد که می تواند سیاه بازی کند. حالا از شانس خوب یا بد، در این کار همبازی شدم با بازیگری که 30 سال در کنار سعدی افشار نفس کشیده بود. علی فتحعلی یکی از پیشکسوتان بزرگ این عرصه است و من باید در مقابل او بازی می کردم.

 اینها را بگذارید کنار، اینکه در دو پروسه زمانی متفاوت قرار بود زندگی عنایت سرخوش نشان داده شود و در هر دو دوره، هم زندگی کاری او نمایش داده می شد و هم زندگی شخصی اش به لحاظ فیزیکی، صدا، رفتار و رعایت همه جزییات من باید تمام و کمال به این فاصله 30 ساله فکر می کردم. همه اینها باعث شده بود وحشتی که همیشه در من وجود داشت، چند صد برابر شود.

در بازیگری همیشه وحشت دارم!

گاهی به خود آقای میرباقری هم می گفتم. البته او از آن دسته آدم هایی نیست که سر کار با کسی شوخی داشته باشد. با توجه به آن چیزی که از پشت مانیتور می دید به من اعتماد به نفس می داد ولی باز هم می ترسیدم. گهگاهی سر بعضی پلان ها، احساس می کردم آن چیزی که باید نشده و باید تکرار کنم اما آقای میرباقری با اطمینان می گفتند: «نه، همین خوب است. ادامه بده.»

میرباقری بازیگرش را تشویق هم می کند؟

- آقای میرباقری نه فقط نسبت به بازیگران بلکه نسبت به همه عوامل انرژی حرفه ای و درست صرف می کند. این باعث می شود هر آدمی با هر تخصصی که با او کار می کند، احساس می کند باید همه توانایی هایش را برای او و کارش هزینه کند. برخورد به قدری درست است که له لحاظ حرفه ای شما مجبور می شوید تمام داشته هایتان را ارائه کنید.

تشویق های او از این جهت نیست که اصطلاحا کارش راه بیفتد. یک جاهایی اگر احساس کند کار بد شده، حالش بد می شود. نهایت کمک را به تو می کند اما کاملا احساس می کنید انرژی اش اندازه ای نیست که مشخص شود احساس رضایت دارد. کار کردن با داود میرباقری هم خیلی ساده است و هم خیلی سخت. هیچ وقت جلوی دوربین او بازی کردن کار آسانی نیست.

گفتید سیاه بازی کار بسیار سختی است و اصلا یک نوع تخصص است، شما هم که سیاه باز نبودید، پس چه کردید؟ چه نقشه ای برای رسیدن به نقش کشیدید؟

- من هیچ وقت چیدمان ریاضی وار انجام نمی دهم. به شدت هم با این کار مخالفم. اینکه با ریاضیات با شخصیتی که قرار است بازی اش کنی مواجه شوی اشتباه است. مثلا چون این آدم تلخ است پس همیشه باید اخم هایش در هم باشد؟ سعی می کنم تا جایی که می توانم به شخصیتی که بازی می کنم نزدیک شوم. او موفقیت من زمانی است که در حالی که کاملا اشراف دارم خودم هستم، خودم را فراموش کنم.

در هر کاری که باشم دوست ندارم برای شخصیت یک شمایل ظاهری بسازم و بعد به آن روح بدهم. خیلی دیده ام وقتی این اتفاق افتاده آدم ها نتوانسته اند به شخصیت نزدیک شوند. فقط کافیست با شخصیت زندگی کنید. روح و احساس و حال و بدن تان را در اختیار او قرار دهید تا خودش عکس العمل هایی که باید را بروز دهد. به همین دلیل است که نمی توانم برایت توضیح دهم چگونه به شخصیت عنایت سرخوش رسیدم. من فقط تلاش کردم او را زندگی کنم. به نظرم فقط در این شرایط است که همه چیز برای بازیگر درست جلو می رود.

زندگی کردن نقش به بازیگر آسیب نمی زند؟

- من به راحتی از نقش جدا می شوم. آن لحظه هایی که برای عنایت سرخوش است برای اوست، باقی اش متعلق به حمید آذرنگ است ولی یک جاهایی هم هست که باید دورخیز کنی، باید آمادگی داشته باشی، آن هم نه به خاطر اینکه آن آدم را در آن موقعیت واکاوی کنی بلکه نیاز داری کمی به موقعیتی که قرار است ایجاد شود فکر کنی. ما که نمی توانیم همه تجربیات هر نقشی را قبلا خودمان تجربه کرده باشیم. خیلی اتفاقات است که مواجه شدن با آن بسیار سخت است اما خودتان تجربه اش نکرده اید.

مثلا زمانی که قرار است پلانی در خصوص مرگ پدر شخصیت بازی کنید در حالی که پدر خودتان زنده است، قبلا این حس را تجربه نکرده اید و نمی دانید باید چگونه باشید. بازیگران که دزد و جانی و سیاه باز نیستند، پس خیلی موقعیت ها را شخصا تجربه اش نکرده اند ولی باید بدانند در آن شرایط چه اتفاقی می افتد و چه جنس واکنش هایی طبیعی و درست است. در چنین شرایطی یک بازیگر نیاز به فکر کردن و تعمق در خصوص موقعیت دارد. یک بازیگر گاهی باید با شرایط فیزیکی و روحی بسیار سختی مواجه شود. برای همین است که به شدت موافقم وقتی می گویند بازیگری بعد از کارگری در معدن سخت ترین کار دنیاست.

در بازیگری همیشه وحشت دارم!

قطعا با این تعاریفی که کردید شما خیلی بهتر از مخاطب با ریزه کاری های عنایت سرخوش در «دندون طلا» آشنا هستید. کدام بخش از این شخصیت بود که شما را قلقلک داد و دوستش داشتید. بگویید تا مخاطب هم حواسش به آن بخش ها بیشتر باشد.

- اصلا خودم را در جایگاه قرار نمی دهم. این کار من نیست. من کارم را خوب یا بد انجام داده ام، بقیه اش برمی گردد به نگاه و سلیقه مخاطب.

حداقل بگویید کجای ماجرا دلتان برای شخصیت غنج رفت؟

- نمی توانم بگویم. یک سکانس خیلی خاص در قسمت پنجم است. ببینید مه معتقدم یک اثر خوب ماحصل یک کلیت خوب است. اگر زمانی بخشی از کار به عنوان نقطه قوت بیرون بزند از نظر من نقطه ضعف کار است. حتی ما گاهی خودخواه می شویم و تلاش می کنیم خودمان بشویم آدم اصلی ماجرا و این اشتباه بزرگی است. به نظرم وقتی شما در کلیت یک اثر خوب، خوب باشید، رسالت خودتان را انجام داده اید.

زمانی که این درام را خواندم دقیقا با این بحث کلیت خوب مواجه شدم. همه شخصیت های این داستان می توانند مخاطب را درگیر کنند و مخاطب از ابتدا با شخصیت های مختلف همراه می شود. یعنی قرار نیست مخاطب فقط عنایت سرخوش را ببیند، کما اینکه در سه قسمت اول من حضور نداشتم و بعد عین دوی چهارصد متر امدادی که نفر بعدی چوب را از نفر قبلی تحویل می گیرد و شروع به دویدن می کند، کارم شروع می شد.

این موضوع هم خوشحالم می کرد و هم وحشتم را بیشتر. چرا که مدام با خودم فکر می کردم وقتی چوب به من رسید تا جایی که قرار است تحویل نفر بعدی بدهم چه کار باید بکنم و آیا این کار را درست انجام دادم یا نه. برای همین است که تا روز پخش قسمت چهارم آرام و قرار نداشتم. با خودم می گفتم خدایا هر چه زودتر این قسمت چهار بیاید و این استرس من تمام شود.

خب الان قسمت چهارم هم که آمد، چه اتفاقی افتاد؟

- خیلی بازخورد خوب دیدم و توانستم نفس بکشم.

نفس راحت؟

- نفس عمیق، انگار یک لیوان آب خنک خوردم و جگرم خنک شده. خیلی لذتبخش است. درست عین زایش است، عین به دنیا آوردن یک بچه.

حالا به نظر خودتان بچه سالم است؟

- به نظرم بله خدا را شکر.

در بازیگری همیشه وحشت دارم!

روایت حمیدرضا آذرنگ از چندین و چند سال تلاش حرفه ای

رونالدو یا مسی باشم که چی؟

بیشتر بازیگران موفق تئاتر مثل حمیدرضا آذرنگ در سن و سال میانسالی تازه کشف و دیده می شوند و هیچ گاه طعم موفقیت در جوانی را نمی چشند. به نظر می رسد این مسئله خیلی ناخوشایند است؛ آن هم برای یکی مثل او که به قول خودش در 27 سالگی می دویده که روزی خودش را ثابت کند و الان در سنی که چندان نام جوان شامل حالش نمی شود، اتفاق های خوب برایش افتاده. در این باره حرف های زیادی برای گفتن دارد.

راستش بخش بزرگی از این اتفاق به دلیل نداشتن جایگاه درست برای تئاتر در ایران است. به شدت معتقدم تئاتر در ایران ه8نوز به جایگاه اصلی اش نرسیده است. در هر سنی آدم یکسری آرزو برای خودش تعریف می کند که شاید مخصوص همان سن و سال باشد و اگر از زمانش بگذرد دیگر برایش بی اهمیت می شود چون متعلق به گذشته است.

آدم همیشه دنبال چیزهایی است که متناسب با سن اش باشد. آرزوهای جدید، این آرزوی جدید برای بچه های تئاتری در این سن و سال دیده شدن نیست، حتی این دیده شدن چندان وجدآفرین هم نیست. بزرگواری تئاتر چیزهای زیادی غیر از این جنس آرزوها به ما می دهد.

من همیشه و همه جا گفته ام، تئاتر تنها هنر به آدم نمی آموزد بلکه راه و رسم چطور زندگی کردن یاد آدم می دهد. این ویژگی غریبی در تئاتر است که ساعت ها باید در موردش حرف زد. اینکه چرا تئاتر زندگی هم به انسان می آموزد. من به هیچ هنر دیگری توهین نمی کنم. فقط در مورد تئاتر صحبت می کنم. هنری که هنوز هم همه جای دنیا اندازه و قدر و بهایش مشخص است و اصلا یکی از گران ترین هنرهاست ولی در جامعه ما همیشه مسیر برای این هنر برعکس بوده و نمی دانم چرا.

بعدش هم شاید قیاس مع الفارق باشد ولی نهایت اینکه مثل رونالدو یا مسی مشهور باشی و در هر خانه ای تو را بشناسند، چه اتفاقی قرار است بیفتد؟ تئاتر به من یاد داده جهان را جور دیگری ببینم.

 جهانی که مسائلی مثل شهرت یا دیده شدن در آن دغدغه نیست. وقتی تو بارها به عنوان بازیگر در جلد ادم های مختلف می روی، ناخودآگاه زندگی ها و تفکرات بیشتری را تجربه می کنی، عطش بیشتری برای کشف خیلی چیزها به دست می آوری، حواست بیشتر به اطرافت هست و این لذت دارد. البته لذتی که درد و تلخی خاصی هم همراهش است.
کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه